آن زمانی که کشور هنوز در مدار توسعه قرار داشت و ما هم بهتازگی بهعنوان مهندس صنایع از دانشگاه بیرون آمده بودیم، حرفهای قشنگی میشنیدیم.
بهرهوری و کارایی و اثربخشی و تولید ناب و سیستم کیفیت فراگیر و… از یک طرف، کارت امتیازی متوازن، EFQM و برنامهریزی بر مبنای اهداف و… از طرف دیگر. ما هم البته خود را طبیب صنعت میپنداشتیم و در آرزوی ایجاد بهبود بودیم و کنار گود نسخه «لنگش کن» مینوشتیم و سایهنشینِ دستغاله (داس) تیز محسوب میشدیم.
گفتوگو ندارد که بسیاری از مدیران باتجربه صنعت هم به ما مهندسهای صنایع به چشم منبریهایی نگاه میکردند که زبان موعظهای نغز و بلیغ داریم و البته چون به خلوت میرویم، آن کار دیگر میکنیم.
نمیدانم که آیا من از فضای مهندسی صنایع دور شدهام یا اینکه این مفاهیم از ادبیات مدیریت صنعتی و اقتصادی جامعه حذف شدهاند. البته گمان من بیشتر بخش دوم فرضیه است.
اگر زمانی در تولید ناب میگفتیم که سازمان باید چربیهای اضافه خود را آب کند، امروز آن سازمان هم بهواسطه چاقی مفرط و عدم تحرک لازم دچار دیابت شده و هم راننده نابلد دولت با تریلی اقتصاد دولتی و سازمانهای عریض و طویل و کلی آدم آویزان از آنها از روی او رد شده است. دست و پایش شکسته و زخمهای دیابتی تصادف هم ناسور زده و دیری نخواهد شد که باید پایش هم قطع شود، اگر نمیرد
تصور کنید که من به این شرکت و سازمان و مدیرش بگویم که باید کاهش وزن داشته باشی و کلسترول خونت را کنترل کنی و…
اگر به من فحش ندهند، از نجابت آنهاست.
و البته نجیبتر از مدیر صنعت و کسبوکار ایرانی که خواست تولید کند و نگذاشتند، خواست دلال نباشد و نخواستند که تولیدکننده باشد و خواست املاکی نباشد، ولی ثروت روزافزون املاکیها را بر سرش کوبیدند، نجیبتر از این مدیر چه کسی است؟
این مدیر و این کارآفرین در چنان باتلاقی از مشکلات گرفتار است که گاهی دیگر حتی به امکان بهتر شدن هم بدبین شده است.
و حالا کار من البته بهمراتب سختتر است.
اینکه بیایم به او بگویم هویت تو بر مبنای تولید و ایجاد خدمت شکل گرفته است و برای حفظ همین هویت، ناگزیر از کاهش وزن و تحرک هستی. ناگزیر هستی حسابوکتاب وقت سازمان و اتلاف آن را داشته باشی و به بهینه کردن آن بپردازی.
دیگر نمیتوانم به او وعده بدهم که اگر بهرهوری را بالا ببری، همهچیز خوب میشود. چنین وعدهای دروغ است. فقط میتوانم با زبان ناتوان خود به او بگویم که اگر به فکر نباشی، همین اندک توان و منابعی هم که برایت مانده است، آرامآرام از دست میرود.
ای کاش
میتوانستم خون رگان خود را من
قطره قطره قطره بگریم
تا باورم کنند
ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانههای خود بنشانم
این خلق بیشمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند
که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند
ای کاش میتوانستم
— احمد شاملو
چه قلم و متن زیبااا و البته پر از تجربه های عملیاتی
شما محبت دارید دکتر عزیز. البته باور ما این هست که این روزها فقط اصحاب تجربه نمیتوانند به تنهایی کار را پیش ببرند. نیرو جوانی و ویژگی تطبیقپذیری اصل غیر قابل انکاری است.