این نوشته را نه از سر تبلیغات، بلکه بر مبنای باور مینویسم. همین الآن که اجزای نوشتن را در ذهنم تصور میکنم، به خودم میگویم این نوشته نباید هیچ عکس، جذابیت بصری، ابعاد تجاری و بازاریابی یا هیچ چیز دیگری داشته باشد.
قرار نیست حتی خودم را سانسور کنم تا مبادا آن دوست، و واقعاً آن دوستی که تمایل پیدا میکند بهتایم را امتحان کند، بعداً بگوید: «این که نشد! این که نبود آن چیزی که فلانی گفت.»
راستش را بخواهید، گیر افتادهام. آنقدر هیاهوی بازار و «بیایید و بخرید» و «ما معجزه میکنیم» زیاد شده است که در مقابل آن، باور مردم به این حرفها کم. این روزها افراط و دروغ در تبلیغات، باورمندی مردم را از بین برده است. آن هم مردمی که در گیرودار جنگ و تحریم و تورم، هر روز خستهتر، هر روز بی چارهتر (و البته بیچارهتر) و هر روز درماندهتر میشوند. مانده در احوال کسبوکارهایی که چون خود نیز از آن دور نیستم، حتی آنقدر جان ندارند که سیلی به صورت خود بزنند تا آن را سرخ نگه دارند.
اما باور جدی و عمیقی دارم که برای آنها که به کسبوکار خود نه فقط برای لقمهای نان، بلکه بهعنوان هویت و فلسفهای برای زندگی کردن نگاه میکنند، اعتقاد دارند که باید باشند، این نقطه، نقطه آغاز درست و آگاهانه جنگیدن است.
جنگیدن، و البته درست جنگیدن، با دعوا کردن و دعوای خیابانی فرق دارد. در دعوای خیابانی مبنا بر عصبانیت و روکمکنی است. در جنگیدن، گاهی اصل بر ماندن است. گو اینکه الآن دقیقاً در این شرایط هستیم.
در جنگیدن ما به دیدن دقیق همهچیز نیاز داریم. باید قبول کنیم که بسیاری از مشکلات ما نه به دلیل عوامل خارجی، بلکه به دلیل ضعف ما در مقابل عوامل خارجی است. اگر ما این ضعفها را نبینیم، اگر همواره خود را در چنبره مدیر باتجربه، عاقل، همهچیزدان گرفتار کنیم، اگر کلافگی و درماندگی این روزها ما را زمینگیر کند، هیچوقت چیزی درست نمیشود. مینشینیم منتظر تا دستان کثیف و زمخت و گنده جنگ و تحریم و تورم دست از گلویمان بردارند؛ تا از این احساس خفه شدن مفرط رها شویم و به درنگی لحظهای نفس بکشیم.
ما ناگزیر از جنگیدن، نه برای نانمان، که برای هویتمان و احساس بودنمان هستیم. برای جنگیدن باید خوب ببینیم. باید لحظهلحظه کار و احیاناً کسبمان را ببینیم. اینجا دقیقاً جایی است که بهتایم به درد میخورد. به «درد» «خوردن»، مثل آن پیراهنی که به من «میخورد». بهتایم همان پیراهنی است که به «درد من» ـ دردی که آنچنان عمیق است که حتی فرصت فریاد کشیدن را از من گرفته است ـ میخورد. بهتایم به این درد میخورد.
با بهتایم میشود اعماق و لایههای پنهان کارهایمان را ببینیم. میدانم سخت است. میدانم گاهی پوشیدن پیراهن بهتایم به تن سازمان، دردسرهای خودش را دارد. میدانم بهتایم بینقص نیست. اما کمک میکند، خیلی کمک میکند. بیشترین کمک آن به دروننگری داخل سازمان است. حتی به بینش اینکه دشمن من «فقط» آن بیرون نیست؛ بخشی از «درون» من نیز هست. برای دونده بودن، درست است که نباید در مسیر موانع و درندگان باشند، اما باید قبول کنیم که من نیز باید دونده قابلی باشم.
ما اینجا هستیم تا در کنار شما و برای شما بجنگیم. نه چنان مزدوری که فقط پول میگیرد تا برای شما بجنگد، بلکه بسان باورمندی که بر اساس یک باور مشترک و یک درد مشترک، اعتقاد به حفظ هویت کسبوکارهای ایران دارد.
…
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک، تنها جدا جدا،
درمان نمیشود.