یکی از کارهایی که آدمیزاد هر چند وقت یکبار باید انجام دهد این است که درباره بودن خودش و آنچه انجام داده فکر کند.
واقعیتی وجود دارد که ما کمتر به آن فکر میکنیم. درست همان لحظهای که چشم بر این جهان میبندیم، تمام داشتههای ما به دیگران تعلق میگیرد. تنها چیزی که پس از آن لحظه هم به ما تعلق خواهد داشت، رفتار ما و اثرات مثبت یا احیاناً منفیای است که بر دیگران و دنیای پیرامون خود گذاشتهایم.
با دوستان حوالی این افکار پرسه میزدیم و از خودمان پرسیدیم: ما به چه درد دنیا میخوریم؟
در پاسخی که اندکی غرور و خودشیفتگی پنهان هم در آن بود، گفتیم ما بهتایم را ساختهایم و بهتایم ابزاری است که کار سازمانها را راحتتر میکند و الخ…
اما واقعاً موضوع این نیست.
این پاسخی نیست که آدم را از بودن خودش در دنیا راضی کند. آدم را آرام کند و بگوید در هیاهوی جنگ و تحریم و فشار لهکننده اقتصاد، چرا من این راه را انتخاب کردم.
به دوستانم گفتم ما بهتایم و فلسفه آن را از جایی کپی نکردهایم. بهتایم حاصل تفکر و تجربه مدیریتی ما در ۲۴ سال اداره یک کسبوکار است.
این روزها برای من و در خود بهساد، بهتایم بیش از هر چیز ابزاری است برای فهمیدن. برای درک الگوی کاری خودم و دوستانم. اینکه بفهمم چرا فلان روز بد کار کردم؛ اینکه پیش از متهم کردن همکارم به کمکاری یا عدم تمرکز، بفهمم چرا نتوانسته متمرکز کار کند. و قاطعانه میگویم که در دنیا هیچ لذت و ارزشی بالاتر از فهمیدن وجود ندارد. در مقابل، ریشه بسیاری از مشکلات سازمانها و نوع بشر در نفهمیدن یکدیگر است.
این روزها با بهتایمی که پندار، دستیار هوش مصنوعی مدیریت پروژه، را هم دارد، بهتر میفهمیم. تمام سعیمان در هوشمندتر کردن پندار هم این بوده که کمکمان کند بهتر بفهمیم؛ حقایقی از کارکرد افراد و پروژهها را که بهسادگی آشکار نمیشوند. فکر میکنم در این راه نمره قبولی گرفتهایم.
اما مشکل اینجاست که گویا حداقل بخشی از دنیا، و بخش قابلتوجهی از دنیای پیرامون ما، راه دیگری پیش پای انسان گذاشته است: سطحی شدن تفکر و تسلیم آن به غول سیریناپذیر اقتصاد مصرفگرا و دلالمحور؛ اقتصادی که ایجاد ارزش افزوده تولیدمحور در آن جای چندانی ندارد.
اقتصاد و به تبع آن فرهنگ؛ یا شاید بهتر باشد بگویم فرهنگ و اقتصادی که آدمها را ساعتها در چاه ویل اینستاگرام و گروههای واتساپ و جدلهای بیپایان توییتر میاندازد و عنصر ارزشآفرین فکر را در زندگی آنها هرچه بیشتر کمرنگ میکند.
روزگاری سهراب سپهری عزیز میگفت:
«حیات، غفلت رنگین یک دقیقهٔ حواست.»
من میگویم حیات این روزها، تکرار پیوسته غفلت در ضربان اندیشه آدم است؛ اگر اسمش را بتوان حیات گذاشت.
در چنین شرایطی، شاید حرف عجیبی نزده باشیم اگر بگوییم آنچه به بودن آدم معنا میدهد ــ و شاید همیشه داده ــ تلاش برای فهمیدن است. حتی اگر خلاف جهت آب شنا کردن باشد، ارزشش را دارد.
ما هم در همین جهت بهتایم را قویتر میکنیم؛ در حمایت از فهمیدن.
شاید هم روزی خودمان را از قید جستوجوگرها و قواعد سئو رها کنیم و بالای سایت بنویسیم:
بهتایم، ابزاری برای بهتر فهمیدن یکدیگر.
هرچند آدمهای کمتری این عبارت را جستوجو کنند.
